تبليغاتX
JavaScript Codes .:! عسل خاطره ها !:.
زندگی شهد گل است که زنبور زمان میمکدش , آنچه میماند عسل خاطره هاست...

30 مطلب کوتاه و خواندنی

۱-اوینچی همزمان با یک دست می نوشت و با یک دست نقاشی می کرد !

2- هیتلر از مکان های بسته وحشت داشت !

3- مار می تواند تا نیم ساعت بعد از قطع شدن سرش نیش بزند !

4- هر انسان تا 8 دقیقه بعد از قطع گردنش هنوز به هوش است !

5- اغلب مارها 6 ردیف دندان دارند !

6- وقتی به خورشید نگاه می کنید 8 دقیقه قبل از آن را مشاهده می کنید !

7- قلب میگو در سر آن واقع است !

8- ظروف پلاستیکی تقریبا 50 هزار سال در برابر تجزیه مقاومند !

9- حدود 250 نفر از محققان ناسا ایرانی هستند و رئیس کامپیوتر ناسا یک ایرانی است !

10- دانشمندان دریافته اند مورچه ها هم مانند انسان ها صبح ها خمیازه می کشند !

11- حس بویایی مورچه با سگ برابری می کند !

12- آیا می دانستید تصمیم بر این بود که کوکا کولا به عنوان دارو استفاده شود !

13- با 30 گرم طلا می توان نخی به طول 81 کیلومتر درست کرد !

14- فنلاند از 170 هزار و 585 جزیره تشکیل شده است !

15- زمین در آغاز پیدایش 2000 بار بزرگتر از حجم کنونی اش بود !

16- در زبان عربی برای کلمه شمشیر 850 واژه مختلف وجود دارد !

17- گرانترین کفش دنیا 1 میلیارد و 700 میلیون تومان است !

18-برای تخمین زدن حشره های روی زمین کافیست به ازای هر انسان 200 میلیون

حشره ریز و درشت در نظر بگیریم !

19- کوسه با شنیدن ضربان قلب طعمه خود آن را پیدا می کند !

20- فیل تنها حیوانی است که نمی تواند بپرد !

21- قلب وال در هر دقیقه فقط 9 بار می زند !

22- ایرانیان در انگلیس ثروتمندترین قشر هستند حتی ثروتمندتر از ملکه الیزابت !

23- در سال 1380 تعداد گوسفندان زلاندنو 44 میلیون راس اعلام شد در حالی که

جمعیت این کشور 4 میلیون نفر بود !

24- قوه چشایی پروانه در پاهای آن تعبیه شده است !

25- جوانان هندی شادترین و ژاپنی ها افسرده ترین های جهان هستند !

26- مغز در هنگام خواب فعالتر از وقتی است که تلویزیون می بینید !

27- 90% سم مار از پروتئین تشکیل شده است !

28- چشم انسان معادل یک دوربین 135 مگا پیکسل عمل می کند !

29- آب دریا بهترین ماسک صورت است !

30- سرعت عطسه یک انسان برابر است با 160 کیلومتر در ساعت !

+ نوشته شده در  Tue 27 Oct 2009ساعت 0:38  توسط علیرضا | 

الان داشتم یه حساب سرانگشتی می کردم ببینم چند تا آرزو دارم تو زندگیم …
دیدم چیزی در حدود ۹۸3 عدد آرزو دارم …
.
.
.
خدا به دادم برسه با این همه آرزو !

همه ی ما بدون شک آرزوهای کوچیک و بزرگ زیادی تو زندگیمون داریم، بیایید آّرزو هامون رو برای همدیگه بگیم و برای بر آورده شدن آرزو های همدیگه دعا کنیم.

جمع خودمونیه~تو هم یه آرزو بکن....

.............................................................................................

متین:

آرزوی سلامتی.........
که بزرگترین نعمت است..........

-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-حرف اضافه-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸

ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم, کمی با کفش های او راه بروم.(دکتر شریعتی)

.............................................................................................

سارا:

سلام خدا
سلام خدا. من خوبم

آره!من خوبم؛ چونکه هر چیزی خواستم بهم دادی اما یادته سر نماز یک چیزی ازت خواستم!

می دونی چند روزه توی کما (اغما) ست؟

چند روزه دارم بهت می گم، چرا جوابمو نمی دی؟ مگه نمی گن خدا خیلی مهربونه؟ هر بنده هر چیزی که بخواد بهش می ده!

خواهش می کنم جواب من را بده. آخه خودت که دلواپسی های ما را می بینی پس التماست می کنم هم مریض ما و هم همه ی مریض ها را شفا بده.

به امید روزی که بتوانم تو را ببینم

یکی از بنده های کوچک تو که از تو خواهشی دارد.

-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-حرف اضافه-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸

زندگي دفتري از خاطرهاست ...
يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ...
يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ...
چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم.

.............................................................................................

غلامرضا:

****************************************​****************************************​****************************************​****************************************​****************************************​****************************************​****************************************​****************************************​****************************************​****************************************​****************************************​****************************************​****************************************​****************************************​****************************************​****************************************​********************
تعجب نكنيد !!! به اندازه همه اين ستاره ها شايد هم بيشتر آرزو دارم ، بالاخره جوانيست و هزاررررررررررررررررررر آرزو !!!! حالا شما واسه اينكه بيكار نمونيد اگه خواستيد مي تونيد اين ستاره ها رو بشماريد ببينيد هزارتا ميشه؟!!

-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-حرف اضافه-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸


عده‌ای می‌گویند که آرزو بر جوانان عیب نیست. اما اینکه گول می‌خوریم و مدام آرزو می‌کنیم پیامدهای خاص خودش را دارد.

.............................................................................................

آقا بهمن:

آرزویم این است :

اللهم عجل لولیک الفرج

چون اگه بیاد :
نامردی می میره
جدایی به وصل می رسه
بیماری تموم میشه
فقیرا پولدار میشن
بی خونه ها خونه دار می شن
همه جوونا صالح می شن
ومطمئن هستم حق منم گرفته می شه .
وخلاصه دنیا گلستون می شه .

آمین یارب العالمین .

-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-حرف اضافه-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸

آرزو کردن را از کودکی آموختیم. جلوی در مغازه به پهنای صورتمان اشک می‌ریختیم و آرزو می‌کردیم که ‌ای‌کاش پدر و مادرمان این اسباب‌بازی را برایمان بخرند. وقتی کوچک بودیم بسیار آرزو می‌کردیم و زودتر از آنچه فکر کنیم از خیرش می‌گذشتیم و سراغ آرزوی دیگری می‌رفتیم.در کودکی می‌دانستیم که راه دستیابی به آرزوهای کوچک مان، گریه کردن است حال آنکه اکنون نمی‌دانیم از کدام راه برویم تا به آرزوهایمان برسیم.

.............................................................................................

غزل:

كلي آرزو دارم . نمي دونم كدومشو بگم ..............

-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-حرف اضافه-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸

كافر نمي شوم هرگز ، زيرا  به نميدانم هايم ايمان دارم.

.............................................................................................

آنی:

آرزوي سلامتي براي جامعه بين الملل و صلح جهاني و ايراني هميشه سر بلند و آزاد

ويك خانه خوب و راحت براي هر كسي كه خانه ندارد.

-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-حرف اضافه-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸

چه بسا اگر برای آرزوهایمان در زندگی برنامه‌ریزی کنیم، هدفی می‌شود که آینده مان را رقم می‌زند و اگر درست آرزو کرده باشیم زندگی مان شیرین خواهد شد.

.............................................................................................

دوست:

آرزویم این است :
نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را میخواهد
و به لبخند تو از خویش رها میگردد
و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت میخواهد...

-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-حرف اضافه-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸

به قول آنتونی رابینز آرزو ریشه حیات ماست، اگرچه این ریشه حیات، ما را به‌تدریج می‌سوزاند ولی همین ریشه مایه زندگی است.


.............................................................................................

توکا:


 اگه مبنا ارزو کردنه یه عالمه ارزو دارم .به کی بگم براورده میکنه ؟؟؟
ببینم غول چراغ جادو پیدا کردی ؟؟؟

-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-حرف اضافه-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸

خدايا بازم مثه هميشه به تو پناه مي برم،به تويي كه تو هر شرايطي به دادم

 رسيدي،به تويي كه تو اوج نا اميدي بهم اميد دادي و تموم درداي منو درمون

 كردي،تويي كه تو اوج تنهايي فقط تورو داشتم كه به حرفاي دل شكستم گوش

ميكردي و اون وقت بود كه مي فهميدم كسي هست كه نا گفته هامو گوش

 كنه و به اين دل خستم دلگرمي بده.


 .............................................................................................

رضیه:

ارزو می کنم یه بارم که شده تو چشام نگاه کنه و بگه دوسم داره.

-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-حرف اضافه-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸

آرزو کن ، بطلب ، ایمان داشته باش ،دریافت کن .

آن چیزی را که میخواهید طلب کنید .( اکثر ما به خودمان اجازه نمیدهیم آن چیزی را که واقعاً دلمان

میخواهد طلب کنیم.) کائنات به افکارشما پاسخ میدهد. برای دریافت شما باید خودتان را با آن چیزی که

میخواهید همجهت کنید یعنی قدردان باشید و برای دریافت آن شور و اشتیاق داشته باشید.

.............................................................................................

وحید:

آرزومند آرزوهای دخترها و پسرها. 

-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-حرف اضافه-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸-۸

زندگی ، هر چه را که بخواهی همان را به تو می دهد ،

چشمانت را باز کن..

 دلت را بیدار کن..

 رویاهایت را صدا کن...

.............................................................................................

+ نوشته شده در  Sun 10 May 2009ساعت 15:59  توسط علیرضا | 

آمریکا: جیم و فیپی                                                 

جیم وقتی شش ساله بود عاشق اسپایدرمن شد، وقتی دوازده ساله شد عاشق بت من شد. وقتی هجده ساله شد عاشق آنجلینا جولی شد، وقتی 24 ساله شد مدتی را با گابریلا دختر مکزیکی همکلاسی دانشگاهش گذراند، اما نتوانست عاشقش بشود، چون گابریلا از مسابقات ان بی ای متنفر بود. وقتی سی سالش شد هر روز دنبال پایان نامه اش دانشگاهش بود و به همین دلیل با فیبی کتابدار دانشکده دوست شد. بعد از پنج سال که با هم زندگی کردند فیبی ترکش کرد، چون از این زندگی خسته شده بود. جیم تازه احساس می کرد که عاشق فیبی شده است، شب از دوری فیبی شدیدا افسرده شد و مست کرد و به خانه آمد. وقتی وارد خانه شد، دید فیبی بازگشته و جلوی خانه خوابش برده است. آنها با هم ازدواج کردند و در حال حاضر چهار فرزند دارند.


فرانسه: رومئو و ژولیت و جمال
رومئو توی متروی سن ژرمن ژولیت را دید و احساس کرد تمام تنش گرم شده است. شب وقتی کنار رودخانه قدم می زدند، ژولیت گفت که سردش شده است. با هم به خانه رومئو رفتند و شب را با هم گذراندند، اما عشقی دیگر در انتظار بود، وقتی که رومئو، فرانسوا خواهر ژولیت را دید، عاشقش شد. ژولیت عصبانی شد و با پی یر، پدر رومئو رابطه برقرار کرد. ژانین، همسر پی یر وقتی دید شوهر پنجاه و هفت ساله اش با یک دختر بیست و سه ساله روی هم ریخته است، با جمال شاگردش که مراکشی بود و بیست و پنج سال از او کوچکتر بود، رابطه برقرار کرد. رومئو یک هفته ای با فرانسوا گذراند، اما فرانسوا نمی توانست به رابطه اش با رومئو ادامه دهد، رومئو به اندازه کافی چیزی نبود که فرانسوا می خواست. رومئو تنها ماند و به خانه برگشت. وقتی در خانه ژولیت را در کنار پدرش دید، به توالت رفت و ساعتها گریه کرد. ژولیت و پدر از گریه او بیدار شدند. آنها از آن پس تصمیم گرفتند همه با هم زندگی کنند، جمال، ژولیت، فرانسوا، پیر، رومئو و ژانین. هشت سال بعد رومئو و ژولیت احساس کردند همدیگر را دوست دارند، به همین دلیل تصمیم گرفتند دیگر همدیگر را نبینند. چون می ترسیدند عاشق هم بشوند و آزادی شان را از دست بدهند.

 

شوروی سابق: ناتالیا و الکسی
ناتالیا و الکسی به عنوان دو عضو فعال حزب احساس می کردند که از همدیگر متنفرند، آن شب، آن دو در مهمانی حزب ودکای فراوانی خوردند و شب را تا صبح در حال مستی با هم گذراندند. هر دو به هم اعتراف کردند که از رفیق استالین متنفرند. صبح که از خواب بیدار شدند، احساس کردند که عاشق همدیگر هستند. یک هفته بعد با هم ازدواج کردند و توسط کا گ ب دستگیر شدند و تا پایان عمر همچنان عاشق همدیگر بودند، پایان عمر آنها پانزده روز بعد از ازدواج و سیزده روز بعد از دستگیری آنها بود.

 

انگلیس: استنلی و کامیلا
استنلی وقتی سی و چهار ساله شد عاشق سوزان بیست و پنج ساله شد. آنها سه سال با هم دیوانه وار و عاشقانه زندگی می کردند. در روزهای تعطیل با هم خوشگذرانی می کردند و از شب تا صبح پیکادلی را زیر پای شان می گذاشتند. بعد از سه سال سوزان به استنلی گفت: من دوست دارم بچه دار بشم. استنلی گفت: منم دوست دارم بچه دار بشم. سوزان گفت: و دوست دارم از مردی که شوهرم هست بچه دار بشم. استنلی گفت: و من هم همین طور. سوزان و استنلی هر کدام وارد اتاق شان شدند و مشخصات همسر ایده آل خودشان را یادداشت کردند.بعد به این نتیجه رسیدند که باید از هم جدا شوند تا با همسر ایده آل شان ازدواج کنند.

 

جمهوری آذربایجان: رشید و زلیخا
رشید قدش کوتاه بود، سبیل پهنی داشت، چشمانش قهوه ای بود و ابروهای پرپشتی داشت، زلیخا قسم خورده بود که با مردی ازدواج کند که قدی بلند داشته باشد و چشمانی سبز و موهایی بور، زلیخا از سبیل پهن مردان متنفر بود. زلیخا اصلا دوست نداشت با اعضای خانواده اش ازدواج کند. رشید تصمیم گرفت برای همیشه به دبی برود و در آنجا راننده یک خانواده ترک بشود. رشید به زلیخا که دختر عمویش بود، گفت: من هفته آینده برای همیشه به دبی می روم. در یک لحظه زلیخا احساس کرد رشید قدش بلند شده، چشمهایش سبز شد، موهایش بور شد و دیگر پسرعمویش نیست. عشق در دلش شعله کشید و همه جایش را سوزاند. آنان با هم ازدواج کردند و اکنون هفت فرزند به اسامی سالم، جاسم، عبود، زیدعلی محمد ابراهیم حسن و چند نام دیگر دارند.

 

ایتالیا: ورساچه و والنتینو
لئوناردو صبح که از خواب بیدار شد و کت و شلوار ماسیمو دوتی خودش را پوشید، پیراهن زارا را تنش کرد، کراوات ورساچه زرد را زد، عینک رالف لورن خودش را به چشم زد، با ادوکلن دولچه گابانا دوش گرفت، موهایش را جلوی آینه نگاهی کرد و بعد از اینکه چشمانش را خمار کرد، از خانه بیرون می آمد.
جولیتا صبح که از خواب بیدار شد، دامن جنیفر خودش را با یک تاپ ماسیمو دوتی پوشید، یک کفش جورجیو بروتینی به پا کرد و یک عینک والنتینو زد به چشمش. یک ساعتی خودش را آرایش کرد و به خیابان رفت.
لئوناردو در خیابان چشمش به عینک والنتینوی جولیتا افتاد و عاشق چشمهایش شد، جولیتا هم چشمش به کراوات ورساچه لئوناردو افتاد و دلباخته شخصیت او شد. آن دو، ساعتهای زیادی را با هم گذراندند و یک ماه بعد رئیس کارخانه ورساچه با دختر رئیس کارخانه والنتینو ازدواج کرد.

 

ترکیه: اورهان و عایشه
اولین بار اورهان در کافه عایشه را دید که داشت آواز سوزناکی می خواند. احساس کرد یک دل نه صد دل عاشق عایشه شده است. چنان به عایشه خیره شده بود که وقتی لیوان در دستش شکست متوجه شکستن لیوان نشد. خون از دستهایش راه افتاده بود و تمام کف کافه را گرفته بود، اما صاحب کافه که عاشق عایشه بود، از این موضوع عصبانی شد و دستور داد ماموران کافه اورهان را چنان بزنند که دست و پایش بشکند و بعد او را به خیابان بردند و چند بار با ماشین از روی او رد شدند، بعد یک کامیون خاک روی او خالی کردند، به شکلی که فقط دستش از خاک بیرون بود. فردا صبح عایشه وقتی از سرکار برمی گشت دستهای اورهان را دید که از خاک بیرون است، دست هایش را در دست گرفت و در حالی که بشدت می گریست یک ساعت و نیم برایش آوازهای سوزناک خواند. بعد اورهان را از زیر خاک بیرون آورد و باهم ازدواج کردند و به مدت یک ماه به خوبی و خوشی زندگی کردند.

 

آلمان: رالف و هانا
رالف وقتی شش ساله بود عاشق لی لی مارلین شد، بعدها وقتی فهمید لی لی با گشتاپو همکاری می کرد، قلبش شکست و احساس تنهایی کرد. پدرش او را در سن هشت سالگی ترک کرد. مادرش نیز در سن سیزده سالگی ازدواج کرد و با وجود اینکه رالف عاشقش بود، اما هیچ وقت او را نبخشید و هرگز با او کلمه ای سخن نگفت. برادرش وقتی شانزده ساله بود برای همیشه به آمریکا رفت و او قسم خورد که دیگر برادرش را نبیند. خواهرش در سن 18 سالگی خودکشی کرد و رالف تنهای تنها ماند. او عاشق فاسبیندر فیلمساز بزرگ آلمانی شد، اما وقتی خبر خودکشی او را شنید، فقط توانست کنار راین برود و گریه کند. وقتی سی و سه ساله بود وولف، سگ ژرمن شپرد را به خانه آورد و عاشقش شد. وقتی سی و نه ساله شد احساس کرد که از هانا، زن سی ساله ای که در آپارتمان پائینی زندگی می کرد خوشش می آید. یک شب هانا را به خانه دعوت کرد و با هم شراب خوردند، یک ماه بعد با هانا به دیسکو رفتند، یک سال بعد هانا او را به خانه دعوت کرد تا سگ تریر خودش را به او و وولف نشان بدهد. یک ماه بعد آنها به سفر پاریس رفتند و با هم عشقبازی کردند. از آن پس آنها هر روز با هم بودند، در مورد فلسفه و شعر حرف می زدند، با هم آبجو می خوردند، با هم می رقصیدند. یک روز هانا گفت: من فکر می کنم اگر چند سال دیگه با هم باشیم ممکنه عاشق هم بشیم، من می ترسم. رالف گفت: شاید. آنها تصمیم گرفتند از هم جدا شوند، سه روز گذشت، صبح ساعت نه هانا در زد، رالف که مثل همیشه غمگین بود، در را باز کرد، پاپی سگ هانا پرید توی خانه و رفت سراغ وولف. هانا به رالف گفت: ما نمی تونیم از هم جدا بشیم. رالف گفت: تو هم مثل من دلتنگ شدی؟ هانا گفت: نه، ولی احساس می کنم پاپی عاشق وولف شده. آن چهار نفر سالها با هم زندگی کردند.

 

هند: نقش اول زن و نقش اول مرد
آن دو همدیگر را دیدند و بقیه چیزها طبق سناریو پیش رفت.

عربستان سعودی: عبدالله و یک زن
عبدالله وقتی که ماشین پدر دختر را دید عاشقش شد. و زن بعد از اینکه فرزند هفتمش را به دنیا آورد احساس کرد دیگر از عبدالله متنفر نیست و او را به همه مردانی که آخرین بار بیست سال قبل دیده بود، ترجیح می دهد. عبدالله شش ماه بعد، در سن هشتاد سالگی در حالی که با سرعت 280 کیلومتر با ماتشین پورشه اش رانندگی می کرد، با یک تپه شنی تصادف کرد و کشته شد.

هلند: آنا و آنه ماری
توماس با وجود اینکه احساس زیبایی در مورد آنا داشت، اما هنوز نمی دانست که رابطه دو ساله اش با آنا عشق است یا نه، به همین دلیل با دوستش بارتل مشورت کرد. بارتل از همسرش آنه ماری خواست تا در یک مراسم شام با توماس و آنا شرکت کنند. مراسم شام در رستوران کوچک و زیبایی در آمستردام برگزار شد. وقتی چشمان آنا به آنه ماری افتاد، احساسی عجیب آنها را فراگرفت، آنها عاشق همدیگر شدند. و سالها با هم زندگی کردند.

 

ایران: کامی و پانته آ
کامی وقتی پانته آ را دید تصمیم گرفت با او حال کند، پانته آ هم تصمیم گرفت کامی را سرکار بگذارد، کامی و پانته آ به یک پارتی رفتند و در آنجا احساس کردند که از همدیگر خوششان می آید. کامی به پانته آ گفت که دیگر حق ندارد به چنین پارتی هایی پا بگذارد، پانته آ هم به کامی گفت که باید تمام روابطش را با تمام دوستان قبلی اش اعم از دختر و پسر به هم بزند. کامی و پانته آ سه روز بعد در یک مراسم عروسی مفصل ازدواج کردند و سه سال بعد وقتی با همدیگر آشنا شدند، تصمیم گرفتند از همدیگر جدا شوند، اما با هم دوست بمانند. آن دو یک هفته بعد از هم جدا شدند و پس از جدایی بود که فهمیدند که عاشق همدیگر هستند، کامی با دختری به اسم رویا ازدواج کرد و پانته آ با پسری به اسم داریوش ازدواج کرد

روزها ميگذرند عشق هاميميرند رنگها رنگ دگر

 

ميگيرند و فقط خاطره هاست كه چه شيرين و چه تلخ دست ناخورده به

 

جاي مي مانند زندگي شوق

 

تمناي همين خاطره هاست...

 

 

+ نوشته شده در  Thu 9 Apr 2009ساعت 17:47  توسط علیرضا | 

مهندس و تاجر

 

يک مهندس و يک تاجر در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند.

مهندس رو به تاجر کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ تاجر که می‌خواست استراحت

کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد.

مهندس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما يک سؤال می‌پرسم و اگر شما

جوابش را نمی‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال می‌کنيد و اگر من جوابش

را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم. تاجر مجدداً معذرت خواست و چشم‌هايش را روى هم

گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، مهندس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سؤال مرا

جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سؤال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما

می‌دهم. اين پيشنهاد چرت تاجر را پاره کرد و رضايت داد که با مهندس بازى کند.

 

مهندس نخستين سؤال را مطرح کرد: «فاصلۀ زمين تا ماه چقدر است؟»

 

تاجر بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به مهندس داد. حالا نوبت

خودش بود. تاجر گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائين   

 می‌آيد ۴ پا؟»

 

 

مهندس نگاه تعجب‌آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات

موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل

شد و اطلاعات موجود در کتابخانۀ کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى

پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سؤال را با آنها در ميان

گذاشت و با يکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

 

بالاخره بعد از ۳ ساعت، تاجر را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. تاجر مؤدبانه ٥٠ دلار

را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. مهندس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و

گفت: «خوب، جواب سؤالت چه بود؟»

 

تاجر دوباره بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به مهندس داد و

رويش را برگرداند و خوابيد...

 

 

روزها ميگذرند عشق هاميميرند رنگها رنگ دگر

 

ميگيرند و فقط خاطره هاست كه چه شيرين و چه تلخ دست ناخورده به

 

جاي مي مانند زندگي شوق

 

تمناي همين خاطره هاست...

 

+ نوشته شده در  Fri 20 Feb 2009ساعت 15:42  توسط علیرضا | 

جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز که همراه

مادرش برای خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی

افتاد که قیمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست.پس

پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.

مادرش گفت : خب! این گردنبند قشنگیه، اما قیمتش زیاده،اما بهت میگم که

چکار می شه کرد! من این گردنبند رو برات می خرم اما شرط داره : " وقتی

رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارها که می تونی انجامشون بدی رو

بهت می دم و با انجام اون کارها می تونی پول گردن بندت رو بپردازی و البته

مادر بزرگت هم برای تولدت بهت چند دلار هدیه می ده و این می تونه کمکت

کنه."

جنی قبول کرد. او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام

می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش بهش پول هدیه می

ده.بزودی جینی همه کارها رو انجام داد و تونست بهای گردن بندش رو

بپردازه.

وای که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش می

انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت،

تنها جایی که اون رو از گردنش باز می‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته

بود ممکنه رنگش خراب بشه!

جینی پدر خیلی دوست داشتنی داشت. هر شب که جینی به رختخواب می

رفت، پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان

دلخواه جینی رو براش می خوند. یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد،

پدرجینی گفت :

- جینی ! تو منو دوست داری؟

- اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.

- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!

- نه پدر، اون رو نه! اما می تونم رزی عروسک مورد علاقمو که سال پیش

برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، اون عروسک قشنگیه ، می تونی تو

مهمونی های چای دعوتش کنی، قبوله؟

- نه عزیزم، اشکالی نداره.

پدر گونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت : "شب بخیر کوچولوی من."

هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جینی پرسید:

- جینی! تو منو دوست داری؟

اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.

- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!

- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می تونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم،

اون موهاش خیلی نرمه و می تونی تو باغ باهاش گردش کنی، قبوله؟

- نه عزیزم، باشه ، اشکالی نداره!

و دوباره گونه هاش رو بوسید و گفت : "خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من،

خوابهای خوب ببینی."

چند روز بعد ، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی

تخت نشسته و لباش داره می لرزه.

جینی گفت : " پدر ، بیا اینجا." ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتی

مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو به دست پدرش داد.

پدر با یک دستش اون گردن بند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش، از

جیبش یه جعبه ی مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد. داخل جعبه، یک گردن بند

زیبا و اصل مروارید بود. پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود.

او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردن بند بدلی صرف نظر کرد ، اونوقت

این گردن بند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده!

خب! این مسأله دقیقا ً همون کاریه که خدا در مورد ما انجام می ده. او

منتظر می مونه تا ما از چیزهای بی ارزش که تو زندگی بهشون چسبیدیم

دست برداریم، تا اونوقت گنج واقعی اش رو به ما هدیه بده.

به نظرت خدا مهربون نیست ؟!

این مسأله باعث شد تا درباره چیزهایی که بهشون چسبیده بودم بیشتر فکر

کنم.

باعث شد ، یاد چیزهایی بیفتم که به ظاهر از دست داده بودم اما خدای

بزرگ، به جای اونها ، هزار چیز بهتر رو به من داد.

 

+ نوشته شده در  Wed 29 Oct 2008ساعت 21:13  توسط علیرضا | 
درراستای اینکه بحران بی شوهری در جامعه امروز بوجود آمده کلیه خانمهای محترم می تونن از روش های زیر استفاده کنن و البته مراقب باشن که سوءاستفاده نکنن .

1- روش کوزه ایی : همان روش قرن های قدیم که دختر کوزه به دوش به سمت

رودخانه می رفت پسر به کوزه می خوره کوزه بشکست و بعد چنین گفته اند که : اگر

با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی نتیجه گیری : بحران ازدواج

حال حاضر بخاطر لوله کشی شدن آبه .

2- روش عرفانی : چهل شبانه روز جلوی خونه رو آب و جارو میکنی و ده تا شمع

روشن میکنی شکلات بین مردم تقسیم میکنی تا مرد آرزوهات بیاد. نتیجه گیری : در

صورت کمبود شمع میتونین فانوس هم روشن کنین .

3- روش سوسکی: بخاطر ترس از یه سوسک که حتی میتونی خودت اون رو تو خونه

یا کوچه کار بزاری همچین محکم میپری تو بغلش و بهش می چسبی که هیچ جور

نتونه تو رو از خودش جدا کنه . نتیجه گیری : با تشکر از کلیه سوسک های محترم

مقیم مرکز و حومه .

4
- روش تیپ : انواع تیپ های مختلف روی خودت پیاده میکنی بیست و دو کیلو لوازم

آرایش روی خودت خالی میکنی و سعی میکنی تا آنجا که ممکن است لباس ها مورد

توجه باشند طوری که هرکس که تو خیابونه مجبور بشه حتما یک بار شما را نگاه کنه

بعد گوشه خیابون می ایستی تا شوهر مناسب سوارت کنه . نتیجه گیری : خطر

احتمال از بین رفتن آبروی چندین و چند ساله تان وجود دارد اما چون به خاطر ازدواج

است مسئله نیست این دفه !

۵ ـ روش خر خونی : تو کلاس و مدرسه و دانشگاه نمره بیست کلاس میشی بلاخره

تو کل سال های مدرسه یه خر خون دیگه پیدا میشه که بیاد سراغت و باعث بشه که

نترشی . نتیجه گیری : اگه شوهر پیدا نشد تا مقطع دکترا ادامه بدین و بعد ترک

تحصیل کنین.

6- روش مایه داری : با دوستان توی انواع پارتی های شبانه و پیست های اسکی و

باشگاه های بیلیارد و بولینگ هر کوفت و زهر مار دیگری که میتونی شرکت میکنی و

حواست فقط به یه شوهر مناسب هست تا چیز های دیگه . نتیجه گیری : سعی

کنین همیشه چند میلیون در کیف خود داشته باشین.

7
- روش مذهبی : توی انواع مجالس مختلف مذهبی شرکت میکنی توی هیچ چیز

کم نمی آری جایی نیست که مراسمی باشه و تو اونجا نباشی تا بلاخره یه شوهر

گیرت بیاد . نتیجه گیری : التماس دعا خواهر .

۸ ـ روش فامیلی : یه کاغذ بر میداری و اسم تمام پسرهای فامیل از سن پنج تا پنجاه

ساله رو که ازدواج نکردنن رو روش می نویسی بعد شروع به بررسی و تفکیک میکنی

و اونهایی که شرایط را دارن رو انتخاب میکنی و یه برنامه ریزی برای عملیات تاکتیکی

که بلاخره یه کدوم رو خفت کنی . نتیجه گیری : می تونین روی یه بچه پنج ساله

برای بیست سال آینده برنامه بریزین.

۹
 ـ روش نامردی : جلوی یکی از این ماشین های پلیس یه دفعه می پری پسره رو

میگیری تو بغلت و دستت رو میکنی تو دستش و ازش... (سانسور ) میگیری تا بعد از

تعهد توی کلانتری مجبور بشه که باهات ازدواج کنه . البته این روش برای اونهایی

است که از کلیه روش های بالا نا امید شده اند.

+ نوشته شده در  Mon 27 Oct 2008ساعت 9:27  توسط علیرضا | 
 

 

چگونه يک نامه عاشقانه

بنويسيم :

 

چه چيزی بيشتر از دريافت يک نامه عشقی می تواند رومانتيک

باشد ؟

يک نامه عشقی دست نويس که به شيوه قديمی ترتيب داده شده هنوز

يکی از بهترين هدايای ولنتاين محسوب می شود ، اما آن را برای فوريه نگه

نداريد چرا که چنين نامه ای می تواند متجلی عشق شما در تمام روزهای

سال باشد . برای نوشتن اين نامه نبايد حتماً شکسپير باشيد . تمام آنچه

لازم است بدانيد اين است که درک کنيد که چه حسی داريد . آنچه يک نامه

عاشقانه را رومانتيک می کند اين است که عميقاً شخصی باشد تا به

محبوب نشان دهد چه خوب او را شناخته ايد ، شناختی که مملو از عشق

است .

 

برای شروع به يک خودنويس و محيطی آراسته و آرام نياز داريد .

از کارت های زخيم و در دسترس که بافت خاصی نيز داشته باشد استفاده

کنيد . دريافت کننده اين نامه احتمالا آن را برای مدت طولانی نگه خواهد

داشت . نوشتن بر روی چنين کارت هايی کمک می کند تا برای مدت

طولانی تری محفوظ بماند .

 

هنگام نوشتن نامه ويژه و خاص باشيد !

به او بگوييد چگونه توانسته احساسات شما را برانگيخته کند ، مدام او را

مخاطب قرار دهيد بطوريکه نامه تان مستقيما با او صحبت کند . قبل از اينکه

شروع به نوشتن کنيد دقايقی را به محبوب خود بيانديشيد . سوالاتی در

ذهنتان مطرح کنيد تا فکرتان را جاری سازند از جمله :

بزرگترين توانائی او چيست ؟

شما چه چيزی در او می بينيد که او در خود نيافته ؟

رومانتيک ترين چيزی که او تا به حال برايتان انجام داده چه بوده ؟

در شرايط عادی کدام رفتارش توجه او را به شما نشان داده ؟

از چه زمان عاشق او شديد ؟

چه چيزی از او شما را سورپريز نموده ؟

خاطره مشترک مورد علاقه تان کدام است ؟

از زمانی که با هم هستيد چگونه دنيا برايتان متفاوت شده است ؟

شما می توانيد نامه تان را به هر شيوه ای که مايليد آغاز کنيد ولی حتما نام

او را در ابتدا بگنجانيد . لازم نيست از همان ابتدا خيلی احساساتی بنويسيد

يک جمله ساده که او را عزيزم خطاب می کند بسيار مناسب است . نامه

تان را با مشخصه ويژه ای که از او سراغ داريد آغاز کنيد بطوريکه جملاتتان

کاملا اختصاصی باشند :

من تا به حال شخصی به _____تو نديده ام

تا به حال هيچکس موجب نشده که من اينگونه احساس_____بکنم در

زمانی که فلان کار را انجام می دهی

چنين آغازی به او نشان می دهد که برای شما خاص است و در ميان ساير

محبوب هايتان در طول زمان جايگاه نخست را دارد .

 

به او بگوييد واقعا چه حسی داريد .

نمونه های خاصی را ذکر کنيد که گويای بذل توجه شما باشند . کارهايی

که برايتان انجام داده و برای شما مفهوم ويژه داشته به خاطرش بياوريد .

خاطره مشترکی ذکر کنيد و برای آينده اظهار اميدواری نماييد . جمله

"دوستت دارم" را هرگز فراموش نکنيد . اهميتی ندارد که نامه تان بلند يا

کوتاه باشد آنچه ضروری است صداقتی است که بايد در آن موج بزند .

قاعده خاصی وجود ندارد که شما را به آوردن اشعار عاشقانه در نامه تان

وادار کند با اين وجود اگر در يافتن بهترين و مناسب ترين الفاظ گيج شده ايد

دو سه بيت که به دقت انتخاب شده باشند بسيار سودمندخواهند بود . اگر

شعری در خاطرتان نيست می توانيد از تعداد زيادی از اين گونه شعرها که

بصورت آن لاين موجود هستند استفاده نماييد .

هنگامی که نامه تان تکميل شد ، آن را با دقت بخوانيد و خطاها را اصلاح

کنيد . اين نامه خاص بارها و بارها خوانده خواهد شد پس نگذاريد يک اشتباه

کدورتی ايجاد نمايد .

می توانيد پاکت نامه تان را به سادگی با موم مهر کنيد بدين صورت که

شمع را روشن نموده و به دقت قطره کوچکی از آن را بر روی درب پاکت

بريزيد . حالا می توانيد نامه تان را در صندوق پست انداخته ومنتظر نتيجه

باشکوهش باشيد . احتمالا اين بار شما دريافت کننده چنين نامه ای خواهيد

بود .    

+ نوشته شده در  Mon 20 Oct 2008ساعت 16:42  توسط علیرضا | 

زندگی ، هر چه را که بخواهی همان را به تو می دهد

 

چشمانت را باز کن

 

دلت را بیدار کن

 

رویاهایت را صدا کن

 

همه ما بانیروی کاملاً یکسانی زندگی میکنیم. با یک قانون: قانون جاذبه .

این قانون میگوید: هرچیزی را که وارد زندگیمان میشود را خودمان جذب کرده ایم.تمام چیزهایی را که در

ذهنمان می گذرد را خودمان جذب میکنیم. قانون جاذبه اهمیتی نمیدهد که شما چه چیزی را میخواهید

و چه چیزی را نمیخواهید . حتی وقتی به چیزی فکر میکنید یا نگاه میکنید که آن را نمیخواهید و با آن

مخالفت میکنید آن را به طرف خودتان جذب میکنید. در آن موقع قانون جاذبه در حال عمل است .

 

هر چیزی را چه ببینید چه به خاطر آورید و چه تصور کنید ، هر چیزی که روی آن متمرکز شوید را به سوی

خود جذب میکنید. و هرگاه این تمرکز همراه با احساسات شدید باشد جذب آن سریعتر خواهد بود .

مراقبت از افکار کار سختی به نظر میرسد اما احساساتمان به ما کمک میکند که بفهمیم که به چه فکر

میکنیم. هرچه موقع فکر کردن احساس بهتری داشته باشید این احساس خوب باعث میشود که

جهتگیری شما در زندگی بهتر باشد و در زندگی روزمره افکاری را پدید می آورید که زندگی بهتری را در

آینده برایتان رقم میزند هر چه احساس بهتری داشته باشید چیزهای خوب را بیشتر جذب میکنید که

باعث میشود بالاتر و بالاتر بروید به یک چیز زیبا فکر کنید. به یک موسیقی زیبا گوش کنید تا احساس

خوبی پیدا کنید. وقتی نسبت به چیزی احساس عشق میکنید آن احساس اینقدر بزرگ است که میتواند

برایتان خوشبختی را به ارمغان بیاورد

 

چرچیل:شما جهان خود را می سازید همانطور که در آن پیش میروید .

زندگی می تواند کاملاً رؤیایی باشد و اینطور خواهد بود اگر شما ازاین راز استفاده کنید .

جهان هستی مثل غول چراغ جادوست. غول چراغ جادو فقط میگوید: فرمانبردارم سرورم و همیشه فقط

همین حرف را تکرار میکند. پس کافیست که شما فقط آن چیزی را که دوست دارید طلب کنید تا غول

چراغ جادو به شما بگوید فرمانبردارم سرورم و خواسته تان را برآورده کند. پس اگر دانسته یا ندانسته در

مورد چیزی که نمیخواهید یا دوست ندارید ، حرف بزنید یا گله و شکایت کنید یا احساس ناراحتی کنید

غول چراغ جادو باز هم میگوید:فرمانبردارم سرورم و همان رابرایتان فراهم میکند .

 

آرزو کن ، بطلب ، ایمان داشته باش ،دریافت کن .

آن چیزی را که میخواهید طلب کنید .( اکثر ما به خودمان اجازه نمیدهیم آن چیزی را که واقعاً دلمان

میخواهد طلب کنیم.) کائنات به افکارشما پاسخ میدهد. برای دریافت شما باید خودتان را با آن چیزی که

میخواهید همجهت کنید یعنی قدردان باشید و برای دریافت آن شور و اشتیاق داشته باشید

 

اکثر افراد افکارشان را به عکس العمل نشان دادن به چیزی که وجود دارد صرف میکنند.(اگر به آن چیزی که

هست نگاه کنید و حتی اگر آن را نخواهید یا از آن ناراضی باشید)و به آن فکر کنید، قانون جاذبه دوباره

همان چیز را به شمامیدهد

 

بودا: هر آنچه هستیم نتیجه افکاری است که داشته ایم .

اگر به جای شکایت برای چیزهایی که دارید قدردانی کنید احساس بهتری پیدا میکنید و این باعث جذب

چیزهای بهتری به سمتتان میشود .

+ نوشته شده در  Sat 18 Oct 2008ساعت 20:37  توسط علیرضا | 

بعد از خوندن اين متنی که تو ادامه مطلب گذاشتم پسرا اول 2 دقيقه فکر ميکنن تا مفهوم مطلب رو بفهمند و چون بعد از دو دقيقه نمي فهمند مي زنن زير خنده و ميگن "خيلي باهال بود!" اما دخترا بعد از خوندن اين مطلب 2 ساعت حرص مي خورن و فکر ميکنن به شخصيت دختراي ايروني توهين شده و در نهايت چون مفهوم اين مطلب رو نفهميدن به نويسنده اش ميل ميزنن و فحش ميدن!!!

آخر خنده اس... فقط نظر یادت نره

 

 

 

 

 

 

 

از چند روز پیش مسابقه ملکه زیبایی بزها در قطر آغاز شده است. در این مسابقه نمونه هایی از کمیاب ترین بزها به نمایش گذاشته شده اند.

 اندیشه برگزاری این مسابقه توسط عده ای از جوانان این کشور ارائه شده که توجه و علاقه زیادی به بزهای منطقه خلیج فارس و کشورهای عربی دارند.
 در طول این مسابقه بزهای کمیاب به مزایده گذاشته می شوند و همین امر باعث افزایش قیمت آنان می گردد، به گونه ای که هر کدام از آنها با قیمتی بیش از سی و چهل هزار ریال به فروش می رسند.
 گفتنی است از این ایده استقبال فراوانی شده و در چند ماه اخیر مزایده های زیادی برای فروش بزهای گرانقیمت برگزار شده است.

ملکه زیبایی زنان رو شنیده بودیم اما بزها رو نه...

+ نوشته شده در  Sun 28 Sep 2008ساعت 12:53  توسط علیرضا | 

 

یه روزی , یه روزگاری ,,,, حرف بین ما نگاه بود

 

 

                   عشقو نقاشی میکردیم ,,,, نقش ما خورشید و ماه بود

 

 

سوختم و سوختم و ساختم ,,, هرچی داشتم به پات باختم

 

 

                                            آخه عشق یعنی شکستن

 

+ نوشته شده در  Mon 4 Aug 2008ساعت 11:30  توسط علیرضا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
تنها ستاره ى خیالی من تو را , در کدامین شب بجویم , وقتی که هر شب بی تو بودن را به وسعت گریه در میابم...
............................
فرقی نمیکند گودال آبی کوچک باشی یا دریای بیکران , زلال که باشی آسمان از آن توست...
............................
آسمان , با تمام وسعتش چقدر کوچک است برای پرنده ی کوچکی که نذر کرده است تمام عمرش را پرواز کند...

پیوندهای روزانه
THE WORLD OF RAP
.:!باران اندیشه در بهار دوستی!:.
برای دختر پسرا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
شهریور 1386
پیوندها
عاشقان
صداي ماه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان